X
تبلیغات
پاجا

چهارشنبه 1392/12/28

سلامی دوباره

باز به گوش زمین

نغمه ی باران رسید

پنجره ها باز شد

بوی بهاران رسید

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 10:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/05/20

مهدی جان ! شهادتت مبارک


شعری برای مهدی عزیزی که از خدا دو بال
می خواست

یه جوون قد بلنده
که لباس اون سیاهه
رفته اون یه جای دوری
چشم مادرش به راهه
***
می گن اون جایی که رفته
حرم زینب کبراست
تو همون دورو براهم
دختری سه ساله تنهاست
***
دختری که توی خیمه
تشنه لب پیش عموشه
دامنش آتیش گرفته
گردو خاک رو سر و روشه

***
اون جوون خیمه هارو دید
لباس مشکی شو پوشید
رفت به جنگ نانجیبا
توی راه آبم ننوشید

***
حمله کرد به سوی دشمن
همه شونو به عقب روند
توی راه یه نوحه ی ناز
از حسین و زینبش خوند
***
نیش تیر و ترکشارو
اون جوون به جون خریدش
بعد از اون پر زد و پر زد
تا به آسمون رسیدش


برچسب‌ها: شهید مهدی عزیزی
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 1:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/04/25

آقا داوود خیلی دوستت داریم

http://paja.ir/wp-content/uploads/2013/07/Untitled-3.jpg
شب ولادت پیامبر اسلام (ص) رفته بودم میاندره.
دم غروب روی تپه ی جلوی خانه ی محمد آقا (دامادمان)، مردان میاندره جمع بودند.
جلو رفتم و با آنها دست دادم و با آقا داوود روبوسی کردم.
***
شب از ارتش آباد برگشتم میاندره و توی مسجد، جشن برگزار کردیم.
***
یکی دو شب بعد ، پیامکی آمد که آقا داوود هم رفت...
دلم گرفت، برگشتم به دوران کودکی ام که می رفتیم چشمه علی.
همیشه آقا داوود من را که می دید، تشویقم می کرد که از بالا شیرجه بزنم و زیر آبی بروم.
توی هیئت هم نگاهش ، سکوتش و... همه برایم دوست داشتنی بود.
حیف شد که نتوانستم بیشتر از او بیاموزم.
آقا داوود معلم خاموش من بود که با سکوت و مهربانی ، راه را نشان  می داد.
روح مهربانش شاد و با امیر المومنین محشور باد.
آقا داوود سلام ما را به پدرت حاج تقی، برادرت آقا ماشاءالله و دوست و همسایه ی قدیمی ات محمدباقر عزیزی برسان.

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 16:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/02/06

خداحافظ آقای فردی


استاد امیر حسین فردی در غروب پنجشنبه پنجم اردیبهشت ماه در راه انتقال به بیمارستان از دنیا رفت.
آقای فردی حق استادی به گردن من داشت. او از سال 1369 که من همکاری ام را با کیهان بچه ها شروع کردم همواره مشوق کارهای ادبی من بود.
آقای امیر حسین فردی در سال 1328 در روستای قره تپه در دامنه‌ی جنوبی کوه سبلان اردبیل متولد شد.
او از سال 1361 مدیر مسئول مجله ی کیهان بچه ها بود.
همچنین چند سالی بود که مدیر مرکز آفرینش های ادبی حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی شده بود.
خاطرات بسیاری با این استاد عزیز دارم.
دلم برایش تنگ می شود. اگر باز به کیهان بچه ها برم و در اتاقش او را نبینم !

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 20:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1391/11/10

ولادت پیامبر مهربانی و رحمت بر تمام مسلمانان مبارک باد

 

بخوریم نقل و نبات بفرستیم صلوات

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 16:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/09/11

شعری برای محمد آقای عزیز که در محرم محرم راز شد

 

ممد آقا

آی عم اوقلو ممد آقا

یاتما بیر ده دور ایاقا

اورگیم بولودلانوبدو

یاقوش ایستیری که یاقا

***

آی عم اوقلو ممد آقا

یاتما دور گج اولدو هیئت

یاخچو نوحه تاپ کتابدان

بیگجه سنیندی نوبت

***

آی عم اوقلو ممد آقا

هانو او کوینه کتابین

اوخشا اصغری د لا لا

اوخو تا ورک جوابین

***

" آقلاما شیرین زبانیم

ایندی مشکیمی گوتوررم

یا بو قوللارو سالاللار

یا سو خیمه یه گتیررم"

***

گزمیشم بو کاروانو

چوللری میاندرانو

هامودان سوروشموشام من :

هیئتین صفاسو هانو؟

***

گلدی وجیهه عمیقزی

آقلادو حسین عم اوقلوم

آچدو قوللارونو اوپدو:

"خوش گلیب محمد اوقلوم"

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 6:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1391/09/07

خبر تازه

 

برای گروه سنی کودک و نوجوان
شماره جدید هفته‌نامه «جدید» ویژه ماه محرم منتشر شد

خبرگزاری فارس: شماره جدید هفته نامه «جدید» ویژه ماه محرم برای گروه سنی کودک و نوجوان منتشر شد.

خبرگزاری فارس: شماره جدید هفته‌نامه «جدید» ویژه ماه محرم منتشر شد

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، شماره جدید هفته نامه «جدید» ویژه ماه محرم به مدیرمسئولی حجت الاسلام محمدرضا زائری و سردبیری محمدرضا دوست محمدی برای گروه سنی کودک و نوجوان منتشر شد.

در این شماره از هفته نامه، مجموعه‌ای از شعرها و داستان‌های مرتبط با حماسه عاشورا به همراه تعداد زیادی بازی و سرگرمی ویژه کودکان و نوجوانان با تصویرسازی‌ها و نقاشی‌های متنوعی در همین زمینه طراحی و چاپ شده است.

 

علاوه بر این در کنار این مجله، کتاب کوچکی با عنوان «نوحه‌های عاشورا» که مجموعه‌ای است از اشعار و نوحه‌های عاشورایی شاعر آئینی «محمد عزیزی (نسیم)» به همراه لوح فشرده صوتی آموزش سبک‌های مداحی این اشعار با صدای مداح نوجوان «محمدحسین نژاد هندی» برای استفاده کودکان و نوجوانان ارائه شده است.

همچنین بازی ویژه‌ای نیز در بسته‌بندی این مجله طراحی شده که بر اساس آن کودکان باید فضای داخلی یک حسینیه را با استیکرهایی از کتیبه‌ها و پارچه‌نوشته‌های عاشورایی که در همین بسته ارائه شده است بازسازی کنند.

هفته‌نامه «جدید» نخستین نشریه ویژه کودکان و نوجوانان است که سعی دارد مفاهیم سبک زندگی دینی را با استفاده از بازی و سرگرمی به کودکان و نوجوانان آموزش دهد.

 

در دوره جدید این نشریه تاکنون علاوه بر ویژه نامه محرم، دو شماره نشریه دیگر نیز ویژه شب‌های قدر و دهه کرامت منتشر شده است.

خانواده‌های گرامی و مدیران محترم مدارس می‌توانند برای تهیه مجموعه کامل این نشریه، با شماره تلفن 77625452 یا 77625456 تماس حاصل نموده و یا به آدرس تهران خیابان شریعتی نرسیده به سه راه طالقانی خیابان نیرو پلاک 8 واحد 10 مراجعه نمایند. 

منبع : خبرگزاری فارس

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 22:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/09/05

تسلیت

 

 

 

مادر خداحافظ

دیروز عصر در منزل زنده یاد محمد باقر عزیزی مراسم ختم سوره ی انعام بود.

یکی از شرکت کنندگان در این مراسم  خانم اعظم عزیزی همسر مداح اهل بیت آقا محسن عزیزی بود.

بعد از دعا دختر یکی از اقوام می بیند که اعظم خانم به خواب رفته است.

بعد می فهمند که او به رحمت خدا رفته و مهمان زینب کبری سلام الله علیها شده است.

***

امروز بعد از ظهر از بهشت زهرا (س) برگشتیم  . هوا ابری بود و نزدیک بود ببارد.

سر خاک رسیدیم جوانی به نام حسن بختیاری را از حوالی خیابان هنگام آورده بودند . این جوان خوش هیکل و خوش سیما از نوکران آقا ابا عبدالله علیه السلام بود که به هنگام نصب پرچم دچار برق گرفتگی شده و از بلندی به زیر افتاده بود.

چه افتخاری نصیبش شده بود.  همه گریه می کردند. صدای یا حسین همه جا را پر کرده بود.

***

دختر عمه ی ما را هم پیش چشمان اشکبار دختران و پسرانش دفن کردند. چند قدم آن طرف تر قبر

 محمد باقر عزیزی بود. به آنجا هم رفتیم و سینه زدیم.

خدا روح این عزیزان در محرم سفر کرده را با شهدای کربلا محشور فرماید. انشاءالله

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 18:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/08/28

خبر تازه

مداح اهل بیت به دیار باقی شتافت

انالله و انا الیه راجعون
امروز صبح ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه دوست و فامیل خوبم علیرضا کاظمی زنگ زد و خبر داد که محمد باقر عزیزی به رحمت خدا رفته !
توی تاکسی بودم وداشتم می رفتم مدرسه. باورم نشد آخه همین جمعه شبی با محمد آقا حرف زده بودم و با هم قرار گذاشته بودیم امسال برویم توی مسجد میاندره و عزاداری کنیم.
خدا رحمتش کنه .فردا صبح دوشنبه 29
آبان میریم بهشت زهرا (س) برای خداحافظی با این مداح اهل بیت (ع)
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 21:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/08/28

یک خبر

 ضمن عرض سلام و تسلیت به مناسبت ایام ماه محرم

پاجا  به اطلاع همولایتی های عزیز می رساند که به لطف خدا قرار است روزهای پنجشنبه ‏، جمعه ، شنبه و یکشنبه به زادگاهمان میاندره برویم و در مسجد روستا عزاداری کنیم.

محرم دسته میز چیخر سره یه

سسیمیز دوشر آبلاغین دره یه

از تمام همولایتی های علاقمند به روستا دعوت می شود در این مراسم شرکت نمایند.

مکان عزاداری مسجد امام حسین علیه السلام میاندره

برنامه ها عزاداری ، دیدار با اهل قبور و ...

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 6:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/07/16

عکس و مصاحبه ی حاج خان علی

مصاحبه

روی کلمه ی بالا (مصاحبه) کلیک کنید.

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 6:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/06/18

لینک های دانلود پاجا

 

* فیلم کوتاه زمستان (دانلود)

 

فیلم کوتاه سلام بر میاندره (دانلود)

 

*شعر خوانی روی تپه های میاندره (دانلود)

 

*فایل عکس های میاندره / شهریور 91 (دانلود)

 

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 14:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/06/18

یک خبر خوش

 

 تولد دوباره ی

سایت پاجا

حدود یک سال می شد که سایت پاجا توسط هکرها

هک شده بود .

به لطف خدا و با تلاش مسئولین بخش فنی سایت ‏

مشکلات پاجا بر طرف شد.

در حال حاضر سایت همولایتی ها با ده ها عکس در خدمت شماست.

نشانی سایت:

http://paja.ir/

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 7:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/05/25

شعری برای مادر بزرگ

 

 


مادر بزرگ



خسته از دست شلوغي هاي شهر
    روبه سوي زادگاهم مي كنم
    بقچه اي از خاطرات خوب را
    توشه ی شيرين راهم مي كنم
    ¤¤¤
    باز تا از تپه بالامي روم
    خانه هاي ده نمايان مي شود
    غنچه ی افسرده لب هاي من
    ناگهان از شوق خندان مي شود
    ¤¤¤
    جانمي جان، باز شبدر باز آب
    باز بازي توي خرمن جاي ده
    باز شوق پر كشيدن سوي باغ
    صحبت و ديدار با گل هاي ده
    ¤¤¤
    بازهم با خش خش «راجي» دلم
    مي شود ازغصه ی دنيا جدا
    با صداي كبك هاي پاي كوه
    مي شوم غرق مناجات خدا
    ¤¤¤
    آه! اما حيف شد مادربزرگ
    ديگر آنجا نيست تا شادي كنم
    بي تواي مادر بزرگ مهربان!
    من چگونه روبه آبادي كنم؟
    ¤¤¤
    توي ايوان تميزت مانده است
    يادگار مشك آب و كشك ها
    پشت در من مانده ام درمي زنم
    پشت در من مانده ام با اشك ها
    ¤¤¤
    كاش مي شد باز برگردي به ده
    خانه ات را آب وجارويي كني
    با شلنگ آب توي باغچه
    پيش گل ها باز خوش رويي كني


                                                              

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 5:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/05/11

گیلاس های حیاطی در ارتش آباد

 
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/05/11

یکی از کوچه های ارتش آباد

 

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 8:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/05/11

سلام بر میاندره، روستایی خفته در دامن کوهستان

 
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 8:31 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/05/11

سوغاتی

 

یکی دو ماه پیش یک سر به میاندره و ارتش آباد رفتم. این عکس ها سوغاتی آن سفرند.

خانه ی آقاعیسی کاظم لو

سنگ کار این بنا اهل سیراب بود و جالب این که مجله ی پاجا را هم

می شاخت و برایش نامه نوشته بود!

 

 

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 8:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/02/13

یک گزارش


با بچه هاي آبگرم


نويسنده: محمد عزيزي (نسيم)

درغروب يكي از روزهاي تابستان به «آبگرم» مي رسم. «آبگرم» يكي از بخش هاي استان قزوين است كه ما براي رفتن به روستايمان «مياندره» هميشه از آن عبور مي كنيم.
    مي خواهم به عيادت روحاني قديمي روستايمان بروم كه چندسالي است در بستر بيماري افتاده است.
    نشاني منزل «حاج سيدمحمد» را از هركه مي پرسم خوب مي داند و راه را نشانم مي دهد. روبروي مسجد، آن طرف خيابان، كوچه...
    از «آبگرم» خاطرات زيادي دارم كه بيشترشان برمي گردد به تابستان دوران كودكي و نوجواني ام كه از تهران به ده مي رفتيم تا به «حمزه بابا» كمك كنيم.
    يادم مي آيد يك بار با پسرعمويم «پرويز» قرار گذاشتيم از «آبگرم» تا روستايمان «مياندره» را پياده برويم و زودتر از پدربزرگ به ده برسيم.
    ميني بوس كه جلوي مسجد نگه داشت، پدربزرگ براي خريد از آن پياده شد. من و پرويز، در جاده به راه افتاديم، غافل از اينكه تا روستايمان نيم ساعت تا چهل و پنج دقيقه با ماشين راه است!
    ما رفتيم و رفتيم تا به دشت هاي سرسبز اطراف آبگرم رسيديم. هرچند مي رفتيم نشاني از روستايمان پيدا نمي كرديم. در راه خودمان را دلداري مي داديم
    - اگر ميني بوس از كنارمان رد شد مي گوييم نگه دار و سوارش مي شويم.
    فكركنم پشت ميني بوس عكس يك عقاب بود اين هم علامتش!
    ما همين طوري داشتيم مي رفتيم يك دفعه صداي قدم هاي ما را نگه داشت.
    -شما نوه هاي «حاج حمزه» هستيد.»
    -« بله.»
    - «زود بياييد سوار شويد كه پدربزرگتان جلوي مسجد منتظر شماست.
    وقتي رسيديم پدربزرگ خيلي عصباني شده بود و ما تا «مياندره» حرف نزديم!
    ¤¤¤
    حالادر كوچه ها دنبال خانه «آقاسيدمحمد» بودم. وقتي دم در خانه اش رسيدم، در باز بود. «ياالله» گفتم و منتظر ماندم.
    - بفرماييد.
    وارد خانه شدم. «حاج آقا سيدمحمد» را كه ديدم به طرفش رفتم و صورت لاغرش را بوسيدم.
    چشمهايش هنوز مهرباني آن قديم را داشت همان وقت ها كه دست بر سر ما مي كشيد و با لبخند مي گفت:
    -«احوال شريف...»
    دختر و نوه هاي حاج آقا پروانه وار دورش مي چرخند و از او و كساني كه براي عيادت مي آيند پذيرايي مي كنند.
    حاج آقا را تازه از بيمارستان به خانه آورده اند. كنار او احساس آرامش مي كنم. از خاطراتش مي پرسم و او با اين كه حال خوشي ندارد، با حوصله جواب سوالهايم را مي دهد.
    در حال گفتگو با «آقا سيدمحمد» هستم كه نوه نوجوانش آقامحسن از راه مي رسد. از ديدن محسن خوشحال مي شوم و از او مي خواهم كه براي ديدن آبگرم راهنمايي ام كند.
    دم غروب به سوي زمين بازي بچه هاي آبگرم مي رويم، بچه ها يكي يكي مي آيند و دو تيم سه نفره تشكيل مي دهيم.
    نوجوانان آبگرمي خيلي خوب فوتبال بازي مي كنند و من هم مجبور مي شوم تمام تلاشم را به كار بگيرم كه زياد گل نخورم.
    زمين بازي مان كج و ناهموار است. اين زمين يك خوبي بزرگ دارد و آن هم چمن بودن آن است. البته فكر نكنيد مثل ورزشگاه آزادي بلكه يك جايش چمن است و يك جايش خاكي!
    بچه ها پابرهنه بازي مي كنند و من هم كفش هاي مهماني ام را كنار زمين درمي آورم و مثل آنها پابرهنه دنبال توپ مي دوم.
    حاصل دويدن هايمان نتيجه شش برشش مساوي است.
    بازي ما با همين نتيجه به پايان مي رسد. حالابچه ها زيادتر شده اند. مي آييم كنار زمين مي نشينيم. بچه ها دورم حلقه زده اند. دنبال كفش هايم مي گردم. نيستند.
    بچه ها به هم نگاه مي كنند و با هم مي خندند.
    -آقا امشب را در آبگرم بمانيد.
    تازه مي فهمم كه بچه ها كفش هايم را قايم كرده اند تا من در آبگرم بمانم، اما من كه جايي ندارم! بعد از كمي بگو، بخند با بچه ها، صداي اذان به گوش مي رسد. تازه مي فهمم كه من «مسجد» را دارم چون خدا همراه من است.»
    به بچه ها مي گويم:
    -«من مي روم مسجد نماز بخوانم و بعد بروم تهران.»
    پنج، شش نفري با بچه ها به طرف مسجد محله مي رويم. تا ما وضويمان را بگيريم نماز جماعت تمام شده و نمازگزاران درحال بيرون رفتن از مسجد هستند.
    من كه به نماز مي ايستم يك صف از بچه ها پشت سرم صف نمازجماعت را تشكيل مي دهند. نمازمان را مي خوانيم و از مسجد بيرون مي آييم. مي خواهم به تهران بروم كه محسن نوه «حاج آقاسيدمحمد» مرا به خانه شان دعوت مي كند.
    - شب را مهمان ما باشيد. فردا صبح بهتر ماشين گيرتان مي آيد.
    من با خانه مان هماهنگ مي كنم و شب در آبگرم مي مانم.
    توي كوچه بچه ها دور مرا گرفته اند و من برايشان از كارم مي گويم.
    - توي روزنامه كيهان مسئول صفحه مدرسه هستم.
    - مي شه يك چيزي از ما بنويسي كه معروف بشويم؟!
    - يعني عكس ما هم چاپ مي شه؟
    -...
    قلم و كاغذ به دست دارم. حرف بچه ها را مي نويسم كه پدر يكي از بچه ها جلو مي آيد و مي گويد:
    «مي شود كارت شناسايي تان را ببينم؟»
    كارت معلمي من توي كيفم با خانواده به تهران رفته و من همراهم كارتي ندارم. مانده ام كه چگونه جواب آن پدر را بدهم.
    يك دفعه يادم مي افتد كه يكي از شعرهايم در كتاب «هديه هاي آسمان» پنجم چاپ شده است. يكي از بچه ها سريع به خانه شان مي رود و كتاب را مي آورد و صفحه ي شعرم را نشان مي دهد:
    «كوچه هاي مدينه مي دانند
    كه تويي مهربان ترين عابر
    تو كه تا مي رسي به رهگذران
    بر لبت مي شود گلي ظاهر...»
    من اين شعر را براي پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) سروده بودم.
    پدري كه از من كارت شناسايي خواسته بود هنوز قانع نشده و مي گويد:
    -«از كجا معلوم شما محمد عزيزي «نسيم» باشيد؟»
    ديگر حرفي براي گفتن ندارم فقط مي گويم:
    «حق با شماست اميدوارم با چاپ گزارش من حرفم را قبول كنيد.»
    قورباغه ها و جيرجيرك دارند سرود شبانه شان را مي خوانند و من و بچه ها زير نور ماه توي كوچه ايستاده ايم و داريم با هم حرف مي زنيم تا با هم بيشتر آشنا شويم.
    ¤ حسين عليياري 15 ساله است و دوست دارد يك فوتباليست مشهور شود.
    ¤ محسن شيخ مهدي 14 ساله است و به كارهاي فني علاقه دارد. محسن راهنماي خوب من در سفر به آبگرم بود.
    او دوست دارد پليس شود و امنيت را در همه جا برقرار كند.
    ¤ مجتبي يوسف لو آرزو دارد روزي پدر و مادرش را بفرستد مكه.
    ¤ حسين رحيمي مي رود كلاس سوم. او مي گويد دوست دارم روزي بازيكني مثل كريم باقري شوم.
    ¤ محسن نوروزي مي رود كلاس اول راهنمايي و بهترين آرزويش ظهور امام زمان( عج) است.
    ¤¤¤
    شب را به خانه ي «حاج آقا سيدمحمد» مي روم. بعد از شام، همسايه ها براي عيادت آقا سيد مي آيند و مي روند.
    من به در و ديوارخانه نگاه مي كنم و روي طاقچه عكس هايي از جواني روحاني قديمي روستايمان را مي بينم.
    يادش بخير!
    محرم و سينه زني هاي اهالي تو مسجد آبادي!
    ماه رمضان و جمع شدن مردم براي شنيدن حرف هاي شيرين «آقاسيدمحمد» روي منبر!
    سرم را بر بالش آرامش مي گذارم و زير نور ماه به خواب مي روم.
    قبل از اذان صبح با صداي ناله هاي «آقاسيدمحمد» از خواب بيدار مي شوم. به طرفش مي روم و به او سلام مي كنم. جواب سلامم را مي دهد و با ديدن من كمي آرام مي شود.
    براي سلامتي اش دعا مي كنم. به حياط مي روم هنوز اذان صبح نشده است.
    ماه بالاي سر آبگرم است. به طرف شير آب مي روم و وضو مي گيرم. ياس هاي تو حياط از ديوار بالارفته اند و عطرشان همه جا را گرفته است. چه خانه ي ساده اي! اينجا همان جايي است كه «آقاسيدمحمد» نماز شب هايش را خوانده و...
    با اذان صبح نمازم را مي خوانم. دلم مي خواهد از خانه بيرون بزنم و همه جاي آبگرم را قبل از طلوع خورشيد ببينم.
    ¤¤¤
    صبحانه را كه مي خوريم از خانواده ي حاج آقا حسيني تشكر مي كنم و با محسن از خانه بيرون مي آيم.
    با محسن مي رويم به محله هاي اطراف سر مي زنيم. به زميني پر از سبزه و نيزار مي رسيم. دلم مي خواهد اسبي لابه لاي اين سبزه ها باشد و باد يال و دم او را نوازش كند.
    گوشي همراه محسن اين صحنه ها را ثبت مي كند.
    به راهمان ادامه مي دهيم و با دو نفر از دوستان ديگر آبگرمي آشنا مي شويم.
    ¤ محمد محبي 14 ساله در يك دفتر ايزوگام كار مي كند. او مي گويد آبگرم جاي خوبي است اما حيف كه امكاناتي مثل پارك و... ندارد.
    ¤ علي علي سواري نوجواني است كه در قنادي كار مي كند. علي صداي خوبي دارد و در مسابقات قرآن و اذان در آبگرم و آوج مقام اول را به دست آورده است.
    بعد از ديدن آبگرم و بچه هاي باصفايش، با محسن مي رويم عكس هايمان را از گوشي روي «سي دي» بريزيم.
    به دفتر كار يك معلم مي رسيم كه كارهاي رايانه اي را به خوبي انجام مي دهد.
    آقاي «معرفت اسدي» ازمعلمان خوش فكر آبگرم است كه سابقه ي شش سال مديريت در روستاي «اردلان» را هم در كارنامه دارد.
    آقاي اسدي مرا كه مي بيند اول «سي دي» عكس هايمان را تحويل مي دهد و بعد كمي درد دل مي كند:
    «آبگرم يكي از بخش هاي استان قزوين است ولي متاسفانه امكانات بسيار كمي دارد.
    خيلي از كارها به جاي اين كه در اين بخش انجام شود در «آوج» كه بخشي دورتر است انجام مي شود.
    نداشتن بيمارستان، درمانگاه مناسب و... از ديگر كمبودهاي آبگرم است...»
    در دلم براي شكوفايي آبگرم دعا مي كنم و از دفتر آقاي اسدي بيرون مي آيم.
    با محسن خداحافظي مي كنم. دنبال ماشين مي گردم تا به تهران بيايم.
    ¤¤¤
    توي ماشين نشسته ام و دارم به بچه هاي آبگرم و آينده شان فكر مي كنم. خدا كند تمام غنچه هاي ايران زمين فردا گل بشوند!
    به اميد آن روز قشنگ
    
    
 روزنامه كيهان، شماره 19755 به تاريخ 10/7/89، صفحه 9 (مدرسه)



برچسب‌ها: با بچه های آبگرم
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 18:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/02/10

معرفی یک سایت

 

سلام بر دوستان و همولایتی ها

خوب است به سایت آبگرم سری بزنید.

آبگرم نیوز


برچسب‌ها: سایت آبگرم نیوز
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 18:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/02/02

جواب سلام

اگر دیر آمدم مجروح بودم...

دوستان عزیز

امیدوارم به زودی وبلاگ پاجا را فعال و به روز ببینید.

از نظرهای خوب و سازنده تان ممنون.

به ویژه آقا عبدالله، آقایان علی و مهدی و احمد و سایت آبگرم نیوز.

منتظر باشید .

به زودی برمی گردیم با یک سبد حرف های تازه

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 17:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1390/12/29

سلام نو در سال نو

همولایتی جان ! سلام بر تو

اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده است !

دلم می خواهد از تهران بزنم بیرون و پرواز کنم به سوی دشت های آرام میاندره.

راستی آیا تو هم با من می آیی؟

 


برچسب‌ها: سلام
نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 10:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1390/09/30

گنجی روی قله

یکی بود یکی نبود...

دو دوست بودند که می خواستند بروند قله ی بلندترین کوه روستایشان را فتح کنند. این دو دوست شنیده بودند که تا به حال کسی نتوانسته در قله ی این کوه را فتح کندحتی کوهنوردان حرفه ای که قله های بلند دنیا را فتح کرده بودند! مردم روستا معتقد بودند که ازطرف پیشینیان شان نقشه ی گنجی در قله قرار داده شده است .  

  این دو با هم راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسیدند به یک رودخانه ی کم عمق .

هر دو نشستند و آبی به سروصورت شان زدند. در همین موقع یک ماهی پولک طلایی در قاب چشمان این دو دوست نقش بست.

 دوست اول که ذوق زده شده بود به همراهش گفت : « عجب ماهی قشنگی ! بیا بگیریمش !» دوست دوم گفت :« ما وقت زیادی نداریم . طبق برنامه و نقشه ی راه مان باید تا ظهر به قله برسیم .»

دوست اول که برق پولک های  ماهی طلایی ، چشمش را گرفته بود ، گفت : « اگر کمکم کنی یک دقیقه بیشتر کار ندارد ها .»

دوست دوم جواب داد: « قرار ما رسیدن به گنج بالای قله بود نه گرفتن این ماهی کوچولو .»

خلاصه خط آبی رودخانه با آن نقطه ی طلایی اش ، راه این دو دوست را از هم جدا کرد . اولی ماند و دومی رفت.

اولی ماند و افتاد توی آب رودخانه تا ماهی طلایی را بگیرد اما مگر می شد ؟

 هرچه تقلا می کرد  نمی توانست به آن کوچک طلایی برسد. هر چنگی که می انداخت ، مشتی خزه و جلبک نصیبش می شد !

و اما بشنوید از دوست دوم که به سمت قله به راه افتاده بود . او با نقشه ای که در دست داشت ، با قدم هایی محکم به سمت قله حرکت می کرد. هر قدمی که برمی داشت امیدش بیشتر و بیشتر می شد.

او رفت و رفت و رفت تا این که نزدیکی های ظهر به قله رسید. نشست تا لقمه ای غذا بخورد که با وزش باد متوجه ی یک تکه چرم شد.

چرم رنگ و رفته را از زیر تخته سنگ در آورد و جمله روی آن را خواند ...

***

دم غروب بود که به رود خانه رسید . کنار رودخانه کفش های دوستش را دید . هاج و واج ایستاد و بعد چند بار – با صدای بلند – دوستش را صدا زد .

صدای او را پیر مردی که از کنار جاده می گذشت شنید و گفت : « دنبال دوستت نگرد ! او در حالی که دنبال ماهی طلایی می گشت ، بدون این که بداند با جریان آب از اینجا دور شد و رفت . شاید این هزارمین کوه نوردی بود که با پولک طلایی ، از قله جا مانده بود.»

***

فاتح قله داشت برمی گشت و در طول  راه به نوشته ای فکر می کرد که روی چرم بود :« هدف ، رمز پیروزی است.»

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 6:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/09/27

اخبار تازه

 به لطف خدا و عنایات اهل بیت علیهم السلام و همت همولایتی ها

حسینیه ی هیئت متوسلین به اباعبدالله علیه السلام خریداری شد.

مکان این حسینیه در هاشم آباد - خیابان شهید عباس کاشی - کوچه ی حسینی - انتهای کوچه ی یکم می باشد.

برنامه های جدید هیئت :

پنجشنبه ها : از ساعت۳۰/۲۰ تا ۲۲

قرآن - سخنرانی - مراسم سوگواری برای امام حسین علیه السلام و در بعضی از شب ها شام

جمعه ها : از ساعت ۷ صبح دعای ندبه برگزار می شود.

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 16:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/09/27

اخبار تازه

متاسفانه سایت پاجا توسط افراد ناشناس هک شد.

در حال حاضر از همین وبلاگ اخبار هیئت و حسینیه را پیگیری نمایید.

 

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 15:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1390/08/24

یادش بخیر

بچّه‌هاي كربلا

یادش بخیر ! انگار همین دیروز بود که توی کوچه پس کوچه های پرجنب و جوش اتابک ، بیرق های عزا بر در و دیوار ها نقش می بست و دل ها یکباره می شکست .

محرم شد محرم شد

دل گل ها پر از غم شد

نگاه کوچه ی ما باز

پر از پرواز پرچم شد...

آن روز ها با صدای طبل و سنج ، از خانه بیرون می زدم و می آمدم جلوی درمی ایستادم و غرق تماشای دسته های عزاداری می شدم .

گوش می کردم به صدای نوحه خوان ها و آرام پیش خودم زمزمه می کردم :

ای ساقی لب تشنگان

ای جان جانانم

سقای طفلانم ...

از همان زمان دلم می خواست من هم نوحه بخوانم اما نوحه ها بیشتر مناسب بزرگتر ها بود و معنای آن ها را به خوبی درک نمی کردم.

از اواخر دهه ی 60 که به طور جدی تر وارد دنیای سرودن شعر کودک و نوجوان شدم ، باز هم نوحه های کودک و نوجوان را کمتر یافتم.

 بیشتر کتاب های نوحه، یا  واژکان پایه را رعایت کرده بودند و یا تعابیر و تصاویری از قیام سالار شهیدان داشتند که با روایات اسلامی و ملاک های نوحه ی خوب _ به ویژه برای مخاطبین کودک و نوجوان_ مغایرت داشتند.

شاعران خوب کودک و نوجوان درباره ی کربلا و شهیدانش سروده های ارزشمندی داشتند اما نمی شد از بیشتر این آثار ، برای مراسم نوحه خوانی استفاده کرد.

من چون یک مربی تربیتی بودم و سرو کارم با بچه های مدرسه ، مسجد و محله بود ، شروع کردم به سرودن چند نوحه ی ساده آن هم برای اجرای مراسم محرم در مدرسه مان.

وقتی جزوه ی ساده و کوچک من به نام« بچه های کربلا» در دبستان شهید پاشازاده در منطقه ی 15 تهران چاپ شد بچه ها با شوق زیادی از آن استقبال کردند.

 بچه ها به زودی شعرهای کوتاه و کلمات ساده ی نوحه های تازه ی مرا حفظ کردند و با شور و حال در مدرسه و هیئت های محله شان خواندند.

از سال تا به امروز من نوحه های بیشتری سرودم و خوشحالم که خدا توفیق سرودن نوحه برای اباعبدالله الحسین علیه السلام را نصیبم کرده است .

دلم می خواهد روزی کتاب نوحه ام منتشر شود تا  دیگر دوستان شاعرم نیز تشویق شوند برای سرودن نوحه هایی برای کودکان و نوجوانان.

به امید آن روز قشنگ

محمد عزیزی (نسیم)

 

 این مقدمه ی اول جزوه ی من بود :

 

در سخنان پيشوايان ديني ما آمده است كه:

 

«دوستان ما كساني هستند كه در شادي‌هاي ما شاد و در غم‌هاي ما غمگين‌اند.»

 

هر سال، ماه محرم كه از راه مي‌رسد، همه‌جا سياه پوش مي‌شود. اين ماه، يادآور روزهاي غم‌انگيز امام حسين عليه‌السّلام و ياران باوفايش در كربلاست.

 

براي اين كه هميشه به ياد فداكاري‌هاي امام سوّم و يارانش باشيم، در اين شماره، چند نوحه براي شما بچّه‌هاي كربلايي آماده كرده‌ايم.

 

اميدواريم اين نوحه‌ها را با روش مناسبي در هيئت‌هاي دبستان، مسجد و محلّه‌تان بخوانيد.

 

به اميد طلوع آفتاب دوازدهم، حضرت مهدي عليه‌السّلام كه با آمدنش تمام غم‌ها را خواهد برد.

 

 

كربلا

 

دويدم و دويدم

 

به كربلا رسيدم

 

كنار چشمه‌ي آب

 

يه مشك خالي ديدم

 

مشكو دادم به چشمه

 

چشمه به من اشك داد

 

اشكو دادم به زمين

 

زمين به من لاله داد

 

لاله به رنگ خونه

 

تو گوش من مي‌خونه:

 

«حسين حسين حسين جان

 

حسين حسين حسين جان»

 

 

 

 

 

دو شعر براي علي‌اصغر عليه‌السّلام

 

سرباز شش ماهه‌ي كربلا

 

شير و شربت

 

مردم اين‌جا شير و شربت مي‌دهند

 

توي سيني با محبّت مي‌دهند

 

 

 

كربلا اصلاً چنين صحبت نبود

 

صحبت اين شير و آن شربت نبود

 

 

 

«حرمله»* آن‌جا به جاي ظرف شير

 

داشت در دستان خود صد شعله‌ تير

 

 

 

تا گلوي اصغر بي‌تاب سوخت

 

«حرمله» بر آن گلو يك تير دوخت

 

 

 

اي خداي من فغان و آه‌ و درد

 

تير خشم آمد گلو را پاره كرد

 

 

 

اي حسين! آقاي خوبان تسليت

 

ديده‌هاي زار و گريان! تسليت

 

 

 

* حرمله: يكي از تيراندازان لشكر يزيد كه گلوي حضرت علي‌اصغر(ع) را هدف قرار داد.

 

 

 

 

 

 ***غنچه و گل

 

گلي كه تشنه باشه                  روي زبون مي‌ياره

 

ولي همه مي‌دونند                  غنچه زبون نداره

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

گل لب غنچه شو ديد             اون دل تنهاش گرفت

 

گل اومد و غنچه رو               رو برگ دستاش گرفت

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

گفت: «جماعت بگيريد            غنچه‌مو سيراب كنيد

 

لباي پژمرده‌شو                     يه ذرّه شاداب كنيد

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

غنچه لب تشنه‌شو                  وا مي‌كنه مي‌بنده

 

گل كه نيگاش مي‌كنه             غنچه فقط مي‌خنده

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

صداي گل كه پيچيد               توي گوش زمونه

 

يه مرد نامرد اومد                  غنچه‌رو كرد نشونه

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

تير بلا كه اومد                      غنچه‌رو بي‌خبر زد

 

غنچه‌ رو دستاي گُل               شكفت و بال و پرزد

 

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

 

 

 

 

*** قاسم‌بن‌الحسن عليه‌السّلام*

 

 

 

 

قاسم بن‌الحسن

 

اي گل ياسمن

 

سوي ميدان مرو

 

نور چشمان من

 

***

 

اي گل مجتبا

 

اي گل باصفا

 

در دل پاك توست

 

رنگ و بوي خدا

 

***

 

قاسم‌بن‌الحسن

 

اي گل ياسمن

 

سوي ميدان مرو

 

نور چشمان من

 

***

 

اي عمو جان بگو

 

سوي ميدان رَوم

 

چون علي‌اكبرت

 

با دل و جان رَوم

 

***

 

قاسم‌بن‌الحسن

 

اي گل ياسمن

 

سوي ميدان مرو

 

نور چشمان من

 

***

 

پيش رويم اگر

 

نيزه و خنجر است

 

مرگِ در راه دين

 

از عسل بهتر است

 

***

 

قاسم‌بن‌الحسن

 

اي گل ياسمن

 

سوي ميدان مرو

 

نور چشمان من

 

***

 

غم ندارد دلم

 

چون خدا با من است

 

در دلم نور حق

 

روز و شب روشن است

 

***

 

قاسم‌بن‌الحسن

 

اي گل ياسمن

 

سوي ميدان مرو

 

نور چشمان من

 

***

 

 

 

*‌ قاسم‌بن‌الحسن‌عليه‌السّلام: حضرت قاسم‌عليه‌السّلام فرزند نوجوان امام حسن‌عليه‌السّلام در كربلا بود.

 

او از امام حسين عليه‌السّلام براي رفتن به ميدان نبرد اجازه گرفت. امام، اوّل اجازه نداد؛ چون نمي‌خواست قاسم عليه‌السّلام شهيد شود. امّا وقتي حضرت قاسم عليه‌السّلام گفت: «مرگ در راه خدا برايم از عسل شيرين‌تر است» امام او را به ميدان فرستاد.

 

 

 

باغبان غنچه‌ها

 

 

 

دلم مي‌خواهد پر بزنم

 

يا اباعبدالله‌الحسين

 

به كربلا سر بزنم

 

يا اباعبدالله‌الحسين

 

به اون جايـي كه باصفاست

 

يا اباعبدالله‌الحسين

 

باغ قشنگ لاله هاست

 

يا اباعبدالله‌الحسين

 

بيا بريم به كربلا

 

به سرزمين پربلا

 

محرمه محرمه

 

دل گلا پر از غمه

 

آي غنچه‌ها تشنه‌تونه

 

عمو اينو خوب مي‌دونه

 

چون كه عمو باغبونه

 

قدر گلا رو مي‌دونه

 

عبّاس علمدار حسين

 

يار وفادار حسين

 

عمو رسيد نزديك آب

 

دلِ گلا شده كباب

 

عكس ماهش تو آب نشست

 

تنهايـي آب و شكست

 

دستارو بردش توي آب

 

به تشنگي نداد جواب

 

عبّاس علمدار حسين

 

يار وفادار حسين

 

مشكشو پر كرد عمو جون

 

از رودخونه اومد بيرون

 

آي غنچه‌ها تشنه‌تونه

 

عمو اينو خوب مي‌دونه

 

چون كه عمو باغبونه

 

قدر گلارو مي‌دونه

 

امّا يه وقت نانَجيبا

 

سر رسيدند با شمشيرا

 

با تير و شمشير اومدند

 

دستاي سقّارو زدند

 

مشكو به دندونش گرفت

 

با صد اميد محكم و سفت

 

گفت: «مشكو من مي‌رسونم

 

هر چي باشه باغبونم

 

قدر گلارو مي‌دونم

 

زدند عمود* آهنين

 

افتاد عمو روي زمين

 

عبّاس علمدار حسين

 

يار وفادار حسين

 

تا مشك تير خورده رو ديد

 

غنچه‌ي پژمرده رو ديد

 

عمو مي‌گفت به قطره‌ها

 

بريد به سوي خيمه‌ها

 

عبّاس علمدار حسين

 

يار وفادار حسين

 

صدا زد اي برادرم

 

بيا بيا تو در برم

 

دستي بكش تو بر سرم

 

حسين رسيد و خسته شد

 

دل حسين شكسته شد

 

عبّاس علمدار حسين

 

يار وفادار حسين

 

 

 

 عباس من

 

 

 

انگشتر سلطان دین

 

در کربلا شد بی نگین

 

آن دم که افتاد از رکاب

 

آن مه جبین روی زمین

 

عباس من ، عباس من

 

ای چشمه ی احساس من

 

آب آور گل های من

 

دستی نداری در بدن

 

برخیز و بامن گو سخن

 

ای روح من ، ریحان من

 

عباس من ، عباس من

 

ای چشمه ی احساس من

 

از خیمه ها آید ندا

 

ای باغبان ما بیا

 

ما بی تو تنها می شویم

 

باران خوبی ها بیا

 

عباس من ، عباس من

 

ای چشمه ی احساس من

 

من بی برادر گشته ام

 

من بی دلاور گشته ام

 

من در زمین کربلا

 

بی یار و یاور گشته ام 

 

عباس من ، عباس من

 

ای چشمه ی احساس من

 

***

 

کربلا

این چنین با آل پیغمبر چرا؟

با حسین ـ این از همه بهترـچرا؟

تیغ تیز خشم دشمن هرچه بود

بر گلوی نازک اصغر چرا؟

اکبر ـ این آیینه ی روی نبی ـ

بر زمین افتاده خونین پر چرا؟

صاحب مشکی زمین افتاده است

هر دو دستش مانده بی یاور چرا؟

بوسه ی احمد مگر کافی نبود؟

بوسه ی خنجر بر این حنجر چرا؟

بعد از آن شمشیر و تیر و نیزه ها

کندن انگشت و انگشتر چرا ؟

خیمه ها را گر شما آتش زدید

" کعب نی " بر شانه و بر سر چرا؟

بعد از آن نامردمی در کربلا

در اسارت با زن و دختر چرا؟

پیش روی دیدگان شاپرک

تازیانه بر گلی پرپر چرا؟

 

 

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 12:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1390/07/29

خبر تازه

انالله و انا الیه راجعون

حاج تقی عزیزی

پدر مهربان شهید ماشاءالله عزیزی

به رحمت خدا رفت.

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 9:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1390/05/03

سلام سایت پاجا

 

لطفا برای اطلاع از تازه ی روستا و همولایتی ها تشریف بیاورید به سایت پاجا.

روی کلمه ی  پاجا کلیک نمایید.

پاجا

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 0:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1390/04/14

خبر تازه

اردوی میاندره برگزار نمی شود

به گفته ی عباس کرمی مسئول هیئت ، اردوی تفریحی میاندره  برگزار نمی شود.

علت اصلی آن هم آماده نبودن محل اسکان برای میهمانان می باشد.

این اردو قرار بود روز ۱۶ و ۱۷ تیرماه در میاندره و چشمه علی ارتش آباد برگزار شود.

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 15:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1390/03/04

نظری از نوه ی حاج حیدر کرمی

 عرض سلام خدمت مدیر محترم این وبلاگ دوست داشتنی
من از فردیس این پیام رو می نویسم من نوه حاج حیدر و حاج ذبیح هستم امیدوارم هم وبلاگ و هم سایتون روز به روز وزین تر بشه ولی یه مشکلی که هست تو سایتون نمی شه پیام گذاشت امیدوارم این نقصیه رو رفع کنید تا سایتون مثل وبلاگون دوست داشتنی بشه
باتشکر
علی کریمی

نوشته شده توسط محمد عزیزی (نسیم) در 18:4 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر